- عجب!
- اي آقا!
دوشنبه نهم آذر 1388 -
"من حتا برای یک لحظه هم باورش نمیکنم. بسیار پیچیده است. شرط را براین میگذارند که تمام فرضیههای چرند فروید درست است. این تصور که مردها در سراسر زندگی از بیپاسخ ماندن ِ عشق جنسی به مادرشان رنج میبرند، خزعبلاتِ محض است. یا اینکه پدرها باید همواره حرص آزاردهندهی همخوابهگی با دخترشان را تصعیدکنند. و بعد این تلاش که همخوابهگی زن را با دفع مدفوع برابرکنند. احتمالن فروید یک پیرمردِ ریشویِ عوضیِ از نظر جنسی داغانِ مبتلا به یبوست بود. تازه به کوکائین هم اعتیادداشت. همهی حرفهاش مزخرف و پرت و پلاست".
"استفن كينگ"
سه شنبه سوم آذر 1388 -
؟؟؟؟؟ ! ؟؟؟؟؟
"گاهي پيش ميآيد كه رويا در ميزند و خبري ابلاغ يا مخابره و يا نميدانم چي ميكند. معمولا حوصلهي بيدار شدن و ثبتشان را ندارم و بعدها هم فراموشم ميشود. دوتايشان را اما، سر بزنگاه گير انداختهام و خودم را كاليبره كردم تا بنويسمشان. نه اينكه بگويم چيزهاي دندانگيري هستند، فقط ميخواهم بدانم چه هستند و معنايي اگر دارند، چيست. همين."
1.
"دما، محصول زن بعد از جنگ را فاسد كرد"
دونفر خنديدند.
معلم آنها را از كلاس بيرون انداخت و ادامه داد:
"آنان شهيدان را دفن ميكردند".
2.
ما اينجا زندگي كردهايم. يك قرار داشتهايم كه نيامدهايم. يكي از موبايلهامان در حالت سكوت بود و نميخواست صحبت كند. در نتيجه ما با اينكه سر قرار آمده بوديم، جايي مخفي مانديم تا همهچيز تمام بشود و آن آدمها بروند. خودكشي بابا و شانس ما براي ادامهي زندگي؛ فكر كه ميكنم، اتفاق ميافتد. ما توي هواپيما زندگي ميكنيم.
دوشنبه دوم آذر 1388 -
ديگري
او هويتش را از ديگران كسب ميكرد.
روانكاوش كه ساعتها از او طلبكار بود، با صدايي نه مثل هميشه آرام و اميدواركننده اضافه كرد: همه هويتشان را از ديگران كسب ميكنند. و بعد از توي فايل، پروندهي خودش را بيرون كشيد و شروع كرد به خواندن. كه البته نامي روي پرونده نوشته نشده بود. او يا همان روانكاو سابق، سعي كرده بود مثل آقاي قاف راه برود. يعني خيلي دستهايش را از هم باز نكند و شمرده شمره راه برود؛ به بياني. و عاشق صداي كفشهاي آقاي قاف شده بود وقتي روي كف چوبي مطب قدم برميداشت. اما معلوم نبود خودش يا همان روانكاو سابق، لاي در اتاقش را نيمه باز ميگذاشت يا منشي جوانش، كه يكي ديگر از همان اوها يا خود اوي با هويت بود، لاي در اتاق دكتر را همزمان با لاي در مطب باز ميگذاشت تا از صداي قدم برداشتن آقاي قاف روي كف چوبي و پلههاي منتهي به مطب لذت ببرد. اما كسي از صداي قدم برداشتنش لذت نميبرد؛ شمارهي پايش كوچكتر بود متاسفانه. اما اين مساله ديگر ربطي به هويت نداشت. كسي نميتوانست بگويد او خودش است يا ديگري. شنبهها كه منشياش نبود، مثل منشياش ميخنديد؛ توي روي تمام بيمارها! و يكشنبهها كتي را ميپوشيد كه فردايش، بيمار ديگرش، آقاي لام به تن ميكرد. حرفهايي را كه از ديگران شنيده بود، خاطرههايشان را نيز، از زبان خودش تعريف ميكرد. نميدزديد. فقط خودش را لحظهاي جاي ديگري تصور ميكرد و البته خيلي هم لذت ميبرد. بخشي از روياهاي بلند و عجيب خانوم سين از آن او شده بود. همينطور بخشي از احساس پدري پدرش. با اينكه فرزندي نداشت. با تمام اينها، او آنقدرها هم كه اين او تعريف ميكند، ضعيف نبود. ظاهر خوبي داشت. همينطور از عطرهاي خوشبويي استفاده ميكرد. به حرف ديگران گوش ميداد. ميتوانست گاهي بخندد و گاهي غمگين شود. اصلا اوي عزيز! اگر كسي شبيه ديگران بشود يعني ضعيف است؟ معلوم است خوب به چيزهايي كه ميگويم گوش ندادهاي. همهي ما شبيه ديگرانيم. براي همين است كه تنهايي خيلي مضر است. وقتي خيلي تنها باشي، هنگام خروج از غار ات حتما ادعاي پيغمبري و خدايي ميكني؛ مجبوري شبيه ديگران باشي. و همينطور او بازهم به شبيه ديگران شدن ادامه ميدهد. اما او، احساس تنهايي عميقي ميكند. دوست دارد بيايد پيش روانكاو تا نقطه نظراتش را بگويد. اصلا او از وقتي زنده بودن را احساس كرده است كه پيش روانكاو ميرود. انگار كسي اجازه نداده تابحال صحبت كند. دوست دارد از خودش تعريف كند. و البته از جلسات گروهي كه روانكاوش مجبورش ميكند در آنها شركت كند و در آنجا، روبروي آدمهاي ديگر از خودش حرف بزند، متنفر است. اصلا از بس شبيه ديگران شده است، خودش را گم كرده است. مگر خودي هم به تنهايي وجود دارد؟ روانكاوش اين را ميپرسد و بعد از كمي مكث، به چند تابلوي روي ديوار و دو گلدان كوچك تزئيني و يك ساعت خاص، كه سفيد و كوچك است اما عقربههايش درشتتر از خود ساعت ديده ميشوند و كركرهي چوبي و ظريفي كه پنجره را ميپوشاند، و البته مدام در حال ريزخند است، اشاره ميكند. دانه دانهشان را نشان ميدهد و ميزان توجهاش به جزئيات را به رخ او ميكشد. همهي اينها انگار براي جلب توجهاند. به لباسهايش، و بعد صدايش را صاف ميكند و با چشمهايش ميگويد ببين! كمي باز مكث و بعد دنبال شاهدهاي ديگري ميگردد. او بلند ميشود و از اتاق ميرود بيرون. او از مطب ميرود و ديگر مراجعه نميكند. كسي مثل او سيگارش را روشن ميكند.
تمام بيمارهاي روانكاو سابق، بعد از مدتي ديگر مراجعه نميكنند. اين است كه او ساعتها از همهشان طلبكار است.
شنبه سی ام آبان 1388 -
مرثيهاي براي نامه و باقي قضايا
دوتا از دوستان دارند جلاي وطن ميكنند. يكي به شمال و يكي به تهران. شايد جلاي وطن كلمهي مناسبي نباشد. اما براي ما كه نميتوانيم از كشور خودمان خارج شويم يكجورهايي همان حكم را دارد. جلاي وطن براي رفتن از يك دنيا به دنيايي ديگر، براي تغيير. براي آرامتر شدن. براي خيلي چيزها. گاهي به سر خودم هم ميزند. البته نفر سومي هم هست كه نميدانم اسم كاري را كه ميكند چه بگذارم! به هر حال بهانهي خوبي است براي نوشتن....
امشب با ميثم چند صفحهاي از هنر سير و سفر از آلن دوباتن را ميخوانديم. بخشي آمد كه بيربط هم نيست به اين جلاي وطن و يا آرزوي رفتنها. او مينويسد: "آنچه ما در خارج غريبمنظر مييابيم، احتمالا همان چيزي است كه در داخل تشنهاش هستيم". و غريبمنظر، به زعم او چيزي است كه به ظاهر مال ما نيست اما با ما يكي ميشود و ميشود فهميدش. گاهي اوقات فكر ميكنم به تغييراتي كه ميخواهيم ايجاد كنيم در جايي كه هستيم، از سر اينكه نميتوانيم برويم. و اگر بتوانيم برويم؟ هجرت سنت خوبي است. رفتن را خيلي ميپسندم. و جدا شدن از جايي كه انگار ريشه كردهايم و آدمهايي كه انگارتر، عادت به بودنشان داريم. و همهي اينها اگر خواب و خيال باشد چه؟ شك عميقي هر روز گريبانگير ميشود كه نكند جايي كه ايستادهام جاي من نيست؟ نكند نبايد با آرامش در اين شهر قدم بزنم و دلخوش باشم و نكند اينها كه هستند، نبايد باشند؟
گفتهي پاسكال هم بيربط نيست وقتي ميگويد: وقتي در نظر ميگيرم فضاي اندكي كه من اشغال كردهام و ميبينم چگونه توسط فضاهاي بيكراني كه دربارهشان چيزي نميدانم و دربارهي من اطلاعاتي ندارند بلعيده ميشوند، وحشت ميكنم و حيرانم از ديدن خودم در اينجا و نه آنجا؛ دليلي وجود ندارد كه من اينجا باشم و نه آنجا، ترجيحا اكنون تا آنوقت.
ماها جاي خيلي دوري هم نميتوانيم برويم. با اينهمه، گاهي دلم تنگ ميشود براي چند خطي نوشتن پشت كارتي، براي كسي كه برعكس، خيلي مهم هم نيست حرفم را بفهمد يا نه و خيلي اهمييتي ندارد كه اصلا كيست. و گاهي آنقدر درون خودمان يا درون ديگران غرق ميشويم كه جاي خيلي دوري نميتوانيم برويم...اين ترس هميشه همراه هر قدم هست. همراه هر سلام. همراه هر رفتن و ماندني. زماني ميتوانستم براي خيليها بنويسم. اما حالا...مثل هربار كه ترسم ميريزد براي بار بعد و وقت بار بعد كه ميرسد، باز ميترسم. در حقيقت، خوراك اين شك و ترديدهاي هرروزه، چه كشف ماندنهاي جديد باشد (حتي نه در جايي جديد) و چه كشف آدمهاي جديد، زماني است كه بيحساب ميرود و ميرود و باز ما جاي خيلي دوري نميتوانيم برويم.
و بعد نيچه اضافه ميكند: وقتي مشاهده ميكنيم چگونه افرادي ميدانند تجربههايشان را به نظم
درآورند، حتي تجربههاي بيارزش و روزانهشان را، كه در نتيجه به زمين
حاصلخيزي تبديل ميشوند كه سالي سه مرتبه بار ميدهد، در حالي كه
ديگراني، كه تعدادشان هم زياد است، بر موج سرنوشت سوارند، رنگارنگترين
امواج زمان و ملتها، و همچنان مانند چوب پنبه بر سطح سوارند، سرانجام
مجبور ميشويم كه بشريت را به اقليتي (بسيار اندك) از كساني كه ميدانند
چگونه بيشترين بهره را از زندگي ببرند، و اكثريتي كه ميدانند چگونه از
بيشترين، كمترين را دريابند تقسيم كنيم.
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 -




