حالت شلم شوربایی
همیشه بعد از اینکه سال جدید را تحویل میگیرم، من یکی را حس عجیب و غریبی فرامیگیرد. با اینکه همیشه از کلیشهای بودن فراریام، گاهی دچار احساسات کلیشهای میشوم و این در دنیای خودم بخشودنی است. یعنی نمیمیرم اگر احساساتم به کلیشهها رو بیاورد. و اصلا مگر کلیشه چیست؟ اگر از پیشتعیینشدگیاش واجد تقلید باشد، که وضعش مشخص است. اما اگر این اقلید، یکی از مشترکات همهی ما باشد و نه صرفا رونویسی از روی دست کسی، آنوقت میتوان محترمش داشت. اما فقط در دنیای خصوصی درون خود. به هرحال باید جایی جواب بدهد وگرنه ارزشی ندارد. نمیشود خرجش کرد مگر برای خودت که دلزده نمیشوی از تکراری بودن حسهایت. در دنیای بیرونی تازگی از همهچیز مهمتر است. تازه نباشی، یعنی کهنهای. و کهنه دورریختنی است. اما نه برای خودت. و همهی آدمها در موزهی درونشان، مقدار زیادی چیز کهنه دارند. اما وقتی میخواهی چیزی ارائه بدهی، باید تازه باشی. حتی اگر طرح یک لبخند باشد. من اگر چیز تازهای نداشته باشم، دوست ندارم پیش هیچ کسی بروم.
یادم نیست چرا شروع کردم اینها را بگویم. مهم هم نیست. فکر کنم از تاثیر همان حس کلیشهای باشد که گهگاه سراغ ما میآید.
اینجور وقتها، بیشتر از همهچیز به گذشته فکر میکنم. به آدمها، رفتارها و از این دست چیزها. برای من فرصتی است تا بیشتر به خودم فکر کنم. خودم را بازبینی کنم. رفتارهایم را، ایرادهایی که دارم و کلا هرچیزی که در این محدوده خود و بودن میگنجد.
نمیدانم چرا دارم این نوشتن کلیشهای مزخرف را ادامه میدهم. فکر میکنم کرم نوشتن دارم. نوک انگشتانم از سریدن روی کلید حرفها، لذت عمیقی میبرد. مثل لذت خاراندن. اما وقتی دلم نمیآید چیزهایی را که فکر میکنم مهم هستند، بنویسم، چه فایدهای دارد؟ این نوشته قرار است به کجا برود؟ چه کسانی بخوانندش و چرا هیچ نوشتهای، شاهکاری که میخواهم خلقش کنم نیست؟
این اعتراضهای ممتد هم کلیشه است؟
بعد اینهمه سال که مینویسم، احساس میکنم نتوانستهام آنطور که میخواهم صادقانه بنویسم. و هروقت تلاش کردهام اینطور شود، کلیشهها، سطح نرم و ظریف چیزی مثل کاغذ را لمس میکنند و خطخطیاش میکنند. همیشه اینوقتهای سال که میرسد، همینطور میشود. دچار چیزی هستم که آزاردهنده است. چیزی که خوردنش معده را به هم میریزد و نخوردنش، سختتر از خوردنش.
میدانم که اینجا خوانندهی چندانی ندارد. اگر هم داشته باشد، خیلی مهم نیست که چه میخواند. و احتمالا با دیدن کلیشههای سطرهای اول، کلا بیخیال خواندنش شده است. با اینهمه چرا نمیتوانم از خودم بنویسم؟ و از چه میترسم نمیدانم.
ما انسانها، همیشه دیرتر «بیدار» میشویم و دیرتر به «خواب» میرویم.
چیزهای دیدنی از دست میروند و آنچه نباید ببینیم، میبینیم. سال نوی شما مبارک!
سه شنبه پانزدهم فروردین 1391
زندگی
زندگی با معنای آنها هم قدرمطلق بیمعنایی است. همهی بروبیای آنها، به واسطهی معنایی است که برای زندگی ساختهاند. وقتی سعی میکنم این معنا را پیدا کنم، به پوچی بیشتری دچار میشوم. بخواب، بیدار شو، کار کن، بخور، ...، پول دربیاور، خرج کن، باز بخواب، بیدارشو....همهی اینها برای هدفی است به هر حال. از ذهن مغشوش و بدبین من، چیز به دردبخوری درنمیآید. و با معنا و بیمعنا زندگی کردن هم تفاوتی ندارد. میشود به راحتی گفت همه اینکارها را میکنند. پس چرا میخواهیم برایش معنایی پیدا کنیم؟
نمیخواهم مثل خیلیها بگویم این بود زندگی؟ یا مجبور شوم برای یافتن این معنای موهومی، سفر ناشناختهای را در فکرم به سوی دنیای پس از مرگ آغاز کنم یا به هرچیز دیگری متوسل شوم تا وجدانم آسوده شود که چیزهایی هست. بله. اما از فهم من خارج است یا ایمانم ضعیف است و یا هرچه. تمام معناهای موجود را اگر ردیف کنیم، کوکهای درشت انسانبافشان را خواهیم دید و زیرچشمی خواهیم دانست که همهرا به تنهایی بار زندگی کردهایم.
شنبه بیست و هشتم آبان 1390




