بعضي مقولات
بعضي چيزها مخ را پوك ميكنند مثل بازي تراوين. بعضي چيزها آرام و مطيعت ميكنند مثل ح...ش. بعضي چيزها جديد و مطبوعند مثل طعم شربت تمشك يا شبهاي تمشكي. بعضي چيزها سردرد ميآورند مثل حرفهاي مفت آدمي احساساتي كه هنوز در درون خودش حفرهاي كشف نكرده است. بعضي چيزها دلهره آورند مثل قراري تازه. بعضي چيزها متعجبت ميكنند مثل حرفهاي ناگفتهي كسي كه كردارش را عوض ميكنند. بعضي چيزها لطيفت مي كنند مثل موسيقي. بعضي چيزها خستهات ميكنند مثل درختي كه هرچه آب پايش ميريزي زردتر ميشود يا مثل دوستي كه ايضا مثل همان درخت است. بعضي چيزها احساس راحتي به همراه ميآورند. مثل تنهايي. خارج شدن از زير بار مسئوليت و يا توقع ديگران. خوردن راحتالحلقوم هم تنهايي و دولپياش ميچسبد. بعضي چيزها پروازت ميدهند مثل چشم بسته در خلوتگاهي، كسي را بوسيدن. بعضي چيزها عصبانيات ميكنند مثل ماموري كه براي خواندن كنتور سر صبح بيدارت ميكند. بعضي چيزها خوشحالت ميكنند مثل پول. بعضي چيزها خوابت ميكنند مثل عشق. بعضي چيزها نااميدت ميكنند مثل وقتي كار اداري داري و تا ظهر ميخوبي. بعضي چيزها ناآرامت ميكنند مثل تمام شدن سيگار. بعضي چيزها پُرت مي كنند مثل خواندن و بعضي چيزها خاليات ميكنند مثل نوشتن. مرد كه گريه نميكند. بايد به خودت بياويزي وقتي مثل يك لاستيك روي آب شناوري و نميداني لاستيك نجاتي. بعضيچيزها، مثل نگنجيدن در خود است. بعضي چيزها كه شايد همهچيزند، براي فرار از قالب است. بعضي چيزها براي رفتن است. بعضي چيزها براي اين است كه براي رفتن، مجبوري بماني. بعضي وقتها ميخواهي همراه كسي بروي و خودت را جا بگذاري. بي احساسي به كسي. فقط برگردي و ببيني كه خودت، نشسته است روي نيمكت و سيگار ميكشد و تو داري ميروي. از اين احساس بزرگتر هم هست؟
*اين متن تقديم شده است به ميسم كه اينروزها كه بيشتر ميخندد (از سر هرچيز)، انگار باري را از روي دوشم برداشتهاند.
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 -




