آنفلو آنزاي خوكي و مسواك
ق اول: و در واقع؛ اينها تجلي همان تلالو از پيش تاييد و تعيين شده نيستند كه وقتي پارچ آب زير نور زرد و پرمصرف يخچال پر ميشود، و موها در گرداب سرد آب تصفيه، پيچ ميخورند و بالا ميآيند، اگر...شبها كسي نميداند لباسها ديرتر خشك ميشوند چرا از روزها تا شبها. و به اينها همه اضافه شده است وقتي چراغها خاموشاند، چشمها جايي را نميبيند. و به اينها همهتر، سوسكها و لاكپشتها مشتركا به پشت نميافتند مگر براي مردن.
و كسي شايد با بكار بردن واژههايي همچون هزارهها و مدفون زير غباري چند هزار ساله و يا بعد از گذشت عمري بسيط در اعصار و قرون و ياچيزهايي در همين حدود، معارضهاش را با چند روزي كه به نظرش براي حضور شخص شخيص خودش، خيلي كوتاه و كم و بيانصافانه است، معاوضه نميكند با تمام لحظههايي كه در حسرت شبي عشرتبار و لذتپناه و خجسته و شيرينلقا در كاروانسرايي در بهترين شكلاش و در روسبيخانهاي در محتملترين حالت، كه سرو خمر هم داشته باشد، ميگذراند. اگر از تمام عمر افزون نباشد و اگر به هزارهاي در نظر نگونبارش نگذشته باشد.
و در ادامه؛ هيچ آبي سربالا نرود و غورباقهي بينوا....
ق دوم: و اما شكل ديگر همين قضايا داستان ديگري است وقتي خران را دانايي افزونتر باشد و بهتر بتوانند راه به آكادمي پيدا كنند وقتي نشئهي راهند و در آرزوي رسيدن نيستند چون ما كه وقتي به گرد چيزي ميگردند قصد تمتع ندارند و ميدانند اگر دايرهايست و دوري همهي عالم را، نه به مقصود كه به بينهايت نقطه عزيمت داشتهاند وقتي چرخيدهاند گرد چيزي. و هيچ ابتدا و انتهايي برايشان متصور نيست مگر آغاز و پايان رسيدن و در گذشتن از نقطهاي كه بينهايت است و خران در اينكار، از دانايانند.
پس؛ هيچ چيز تلالو چيزي نيست مگر همان كه هست. و آنچيز هست، جز آن چيزي كه نيست.
بيت: با من برادران زنم خوب نيستند/ بايد برادران زنم را عوض كنم
وقتي چراغ مهشكنم را شكستهاند/ بايد چراغ مهشكنم را عوض كنم
بر اين اساس؛ وقتي ابوي هست، پسر ميتواند باشد يا نباشد. اما وقتي ابوي نيست، پسر نميتواند باشد. يعني باشندگي همانقدر برازندهي توست كه تو برازندهاش نيستي. و آب همانقدر گواراست؛ چه تو تشنه باشي چه نباشي. نه همانقدر گواراست كه تو تشنهاي. به بيان ديگر؛ وقتي از چيزي صحبت ميكنيم، همانقدر از آن ميدانيم كه شنوندههاي نادان ما از آن ميدانند و اين نه در نكوهش گفتن، كه در نكوهش شنفتن است. و خواندن هم از همين دست است كه آنقدر نميخوانيم كه خواندن، تبديل به ابژهاي والا و صورتي ميشود. و يا آنقدر ميخوانيم كه در هر صورت سيگارمان تمام ميشود و تبديل ميشويم به سوژهاي بدقول و در عين حال بزرگ.
ق سوم: و ديگر در بزرگي اين پرسش همان بس كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست و يا چيزي كه در كوزه است از كوزه بيرون ميترواد يا ميآيد. يا ايضا ميپاشد. و اين قضيه بستگي مستقيم به نفرت دارد. و همينطور به تجلي كه گاهي اپيفني نيز گفته شده است. نفرت، نوعي صورتبندي مضاعف يك گارد است در مقابل باز بودن. در مقابل آزادي. و تجلي نوعي حالت كاذب نيمه عرفاني است كه در مقابل بسته بودن رخ ميگيرد. در نتيجه درون كوزه، جمع اضداد است به بياني و به زبان ديگر، حقيقتي است رنگ به رنگ و بوقلمون صفت و گاهي اين و گاهي آن. و بر اين سبيل، نه ياراي مقاوت است در برابر اين خاكستري و نه ياراي مشاركت و همآوايي.
بيت: اميرزادهاي تنها/ با تكرار چشمهاي بادام تلخش/ در هزار آينهي ششگوش كاشي.
و انگار؛ همان نفسي است كه چون آيينه كدر كند، نشاني از حيات است و چون برنيايد، نشانهاي از مرگ. و مرگ خود جمع اضداد است. چون چيزي كه از خود باشد، هرچه باشد، ديگران را خوش نيايد. اما بد هم كه باشد، خود را خوش بيايد. مگر مرگ. كه البته؛ آن هم به ظاهر است و در باطن، انگار هوا براي نفس كشيدن، به قدر حتي يكنفر، بيشتر است و آب براي نوشيدن و همينطور الي آخر. و براي خود، چون كسي چيزي از آن نداند، همان خاكستري است كه بود.
نتيجه از قاف اول و دوم و سوم، قلهاي است بس رفيعتر از دو. خوابيدن بهترين چيزي است كه وجود دارد.
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 -




