مرثيهاي براي نامه و باقي قضايا
دوتا از دوستان دارند جلاي وطن ميكنند. يكي به شمال و يكي به تهران. شايد جلاي وطن كلمهي مناسبي نباشد. اما براي ما كه نميتوانيم از كشور خودمان خارج شويم يكجورهايي همان حكم را دارد. جلاي وطن براي رفتن از يك دنيا به دنيايي ديگر، براي تغيير. براي آرامتر شدن. براي خيلي چيزها. گاهي به سر خودم هم ميزند. البته نفر سومي هم هست كه نميدانم اسم كاري را كه ميكند چه بگذارم! به هر حال بهانهي خوبي است براي نوشتن....
امشب با ميثم چند صفحهاي از هنر سير و سفر از آلن دوباتن را ميخوانديم. بخشي آمد كه بيربط هم نيست به اين جلاي وطن و يا آرزوي رفتنها. او مينويسد: "آنچه ما در خارج غريبمنظر مييابيم، احتمالا همان چيزي است كه در داخل تشنهاش هستيم". و غريبمنظر، به زعم او چيزي است كه به ظاهر مال ما نيست اما با ما يكي ميشود و ميشود فهميدش. گاهي اوقات فكر ميكنم به تغييراتي كه ميخواهيم ايجاد كنيم در جايي كه هستيم، از سر اينكه نميتوانيم برويم. و اگر بتوانيم برويم؟ هجرت سنت خوبي است. رفتن را خيلي ميپسندم. و جدا شدن از جايي كه انگار ريشه كردهايم و آدمهايي كه انگارتر، عادت به بودنشان داريم. و همهي اينها اگر خواب و خيال باشد چه؟ شك عميقي هر روز گريبانگير ميشود كه نكند جايي كه ايستادهام جاي من نيست؟ نكند نبايد با آرامش در اين شهر قدم بزنم و دلخوش باشم و نكند اينها كه هستند، نبايد باشند؟
گفتهي پاسكال هم بيربط نيست وقتي ميگويد: وقتي در نظر ميگيرم فضاي اندكي كه من اشغال كردهام و ميبينم چگونه توسط فضاهاي بيكراني كه دربارهشان چيزي نميدانم و دربارهي من اطلاعاتي ندارند بلعيده ميشوند، وحشت ميكنم و حيرانم از ديدن خودم در اينجا و نه آنجا؛ دليلي وجود ندارد كه من اينجا باشم و نه آنجا، ترجيحا اكنون تا آنوقت.
ماها جاي خيلي دوري هم نميتوانيم برويم. با اينهمه، گاهي دلم تنگ ميشود براي چند خطي نوشتن پشت كارتي، براي كسي كه برعكس، خيلي مهم هم نيست حرفم را بفهمد يا نه و خيلي اهمييتي ندارد كه اصلا كيست. و گاهي آنقدر درون خودمان يا درون ديگران غرق ميشويم كه جاي خيلي دوري نميتوانيم برويم...اين ترس هميشه همراه هر قدم هست. همراه هر سلام. همراه هر رفتن و ماندني. زماني ميتوانستم براي خيليها بنويسم. اما حالا...مثل هربار كه ترسم ميريزد براي بار بعد و وقت بار بعد كه ميرسد، باز ميترسم. در حقيقت، خوراك اين شك و ترديدهاي هرروزه، چه كشف ماندنهاي جديد باشد (حتي نه در جايي جديد) و چه كشف آدمهاي جديد، زماني است كه بيحساب ميرود و ميرود و باز ما جاي خيلي دوري نميتوانيم برويم.
و بعد نيچه اضافه ميكند: وقتي مشاهده ميكنيم چگونه افرادي ميدانند تجربههايشان را به نظم
درآورند، حتي تجربههاي بيارزش و روزانهشان را، كه در نتيجه به زمين
حاصلخيزي تبديل ميشوند كه سالي سه مرتبه بار ميدهد، در حالي كه
ديگراني، كه تعدادشان هم زياد است، بر موج سرنوشت سوارند، رنگارنگترين
امواج زمان و ملتها، و همچنان مانند چوب پنبه بر سطح سوارند، سرانجام
مجبور ميشويم كه بشريت را به اقليتي (بسيار اندك) از كساني كه ميدانند
چگونه بيشترين بهره را از زندگي ببرند، و اكثريتي كه ميدانند چگونه از
بيشترين، كمترين را دريابند تقسيم كنيم.
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 -




